سورئاليست

سورئاليست

ما هم نقل مکان کرديم.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

بی عنوان ( شايد هم وداع)

* اين چند روز از هرکی میپرسم امتحاناتش تموم شده، انگار فقط دانشگاه ما و ماييم که داريم هنوز شکنجه ميشويم......

* شما بگين ۱۸ واحد داشته باشه همه تخصصی ها بالای ۱۸ بعد يه عمومی ۲ واحدی( اخلاق اسلامی) بشی-۸- !!! معدلت چند ميشه؟؟؟

* تا حالا شده به کسی که ازش متنفريد لطف کنيد؟؟؟ مثلا کاری کنيد که مشروط نشه؟؟ چه حالا بهتون دست داده، بگين که من هم همون حالی بشم!

* يه حساب سرانگشتی کردم: ديدم امسال از اول مهر۲۴۷ تا کتاب فارسی و ۱۲ تا کتاب خارجی خوندم ( حالا به اينا کتاب های درسی+ مجله+ روزنامه) رو اضافه کنيد....حالا شما بگين: حق دارم اخلاق پاس نکنم يا نه؟؟؟

* خيی خيلی خستم....ميخوام خونه تکونی اساسی کنم....شما نظری ندارين؟؟

* شايد اين آخرين پست اين وبلاگ باشه....راستی کی ميتونه تو ساختن قالب MT کمکم کنه؟

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

پست صوتی

اين هم اولين پست صوتی وبلاگ دور از تو...کليک کنيد

خوب چطور بود؟ نظرتون چيه؟

 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

دو خط موازی

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد.آن وقت دو خط موازي  چشمشان به هم افتاد ودر همان يك نگاه قلبشان  تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .خط اولي نگاهی پر معنا به خط دومي  كرد و گفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته  باشيم .خط دومي ازهيجان لرزيد.خط اولي: و خانه اي داشته باشيم در يك  صفحه دنج كاغذ. من روزها كار ميکنم ميتوانم خط كنار يك  جاده ي متروك شوم... يا خط  كنار يك نردبان.خط دومي گفت: من هم مي توانم خط  كنار يك  گلدان چهار گوش گل سرخ شوم، يا خط كنار يك نيمكت  خالي در يك  پارك  كوچك و خلوت! چه شغل شاعرانه اي ... !  در همين  لحظه  معلم فرياد زد :

                                                    دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند 

و بچه ها تكرار كردند .......

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢

در حاشيه زلزله بم

 

به زلزله زده ها كمك كرديد حاج آقا ؟

1000 تخته پتو فرستاديد و چند كارتن آب معدني ؟ اجرتان با امام حسين ! اما راستي اين پولها را از كجا آورديد ؟ شما نبوديد كه مهندس ناظر را تحت فشار مي گذاشتيد كه ساختمانتان را طوري بسازد كه با صرفه تر تمام شود ؟ شما نبوديد كه دور از چشم مهندس ناظر يا حتي با راضي كردن او خاك قاطي بتنتان مي كرديد ؟ شما نبوديد كه به جاي تيرآهن 16 از 12 استفاده مي كرديد ؟ شما نبوديد كه آرماتورهاي ستونهاي بتني تان را كم مي كرديد ؟ شما...شما...شما...

 

پولهايتان بوي تعفن مي دهدحاج آقا!!!!

       

                 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

چگونه يك بلاگر به زمين ميخورد؟

ديروز با بچه های دانشگاه رفته بوديم مثلا نمايشگاه كتاب: جاتون خالی﴿ خالی كه نه چون ظرفيت تكميل بود﴾ خلاصه اونايی كه نمايشگاه بين المللی مشهد رفتن ميدونن كه يه محوطه بزرگ وسط ورودی ۴ تا سالن هست كه كفپوش گرانيت داره﴿ چه با كلاس﴾. اول صبح هم كه ما رفته بوديم شونصو و پونصد فنچ دبيرستانی و راهنمايی آورده بودن كه بيا بيين چه قيامتی كرده بودن ﴿ همشون هم يه كتاب فهيمه رحيمی يا نسرين ثامتی خريده بودن﴾ بگذريم....آقا و خانمی كه شما باشی ما با بچه ها تو محوطه بيرون وايستاده بوديم كه من چند قدم رقتم عقب...وووووای دده يهو رو هوا ميچرخم....تپپپپپ خوردم زمين! اومدم بلند شم كه اينبار دوباره با صورت خوردم زمين ...باز اومدم با استين كاپشنم خودمو نگاه دارم كه اينبار شلللپ.. با كون اومدم زمين....هر چی بگم كم گفتم.كل جمعيت ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر همين جور واستاده بودن منو نگاه ميكردن..فكر كردن دوربين مخفی چيزيه! دوستام هم كه باور كنيد رو زمين افتاده بودن از خنده! من هم همينجور واسه  بلند شدن تقلا ميكردم تا بلاخره تونستم وايستم....از هر چی فيلم كاميك ديدين اين صحنه افتادن من باحالتر بود. وايييی نميدونيد كه  چه حالی داشتم...بچه ها ميگفتن حاضريم نصف عمرمون رو بديم و دوباره اين صحنه رو ببينيم! بعضی ها هم ميگفتن افتادن تو يك طرف كارتون پت و مت يه طرف !!!! ﴿ ببين چه افتادنی بود!!!!﴾ بعد از بررسی های به عمل اومده متوجه شديم اون قسمت رو گرانيت ها نفت ريخته بوده!!!..پيفففففففف !!! هنوز كه الان دارم براتون مينويسم بوی نفت ميدم!فقط يه كبريت كم بود كه من گر بگيرم! باری اين هم از نمايشگاه كتاب رفتن ما . حالا اين هيچی : كون سوزيش وقتی بود كه اين دخترهای فنچول رد ميشدن تيكه مينداختن كه شصت پات نره تو چشمت !!!!! ﴿ بابا اينا كه حاليشون نبود دارن به يه شخصيت علمی فرهنگی هنری وبلاگی تيكه ميندازن!﴾ شما كه حاليتونه

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢

فروغ لايزال

من پری کوچک غمگينی را می شناسم
که در سرابی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی که
شب به ياد و حسرت يک بوسه می ميرد
و سحرگاه در اشتياق يک بوسه يا دست نوازشی به دنيا می آيد
پری کوچک غمگين من
سال هاست درين سراب به دنبال رد پايی از سَحر می گردد
تا سراب شب را به اميد عشق سپيده پشت سر بگذارد
اما هرچند اميدش را در دل دارد
ولی خود خوب می داند
در سراب زندگی او هيچ رنگ و بويی از عشق
از سَحر
و از سپيده نيست
پری کوچک من خود عاشق است
ولی درين سراب کسی را نمی بيند که عاشق او باشد
پری کوچک غمگين من
شبی به ياد و حسرت بوسه
ای مُرد
و ديگر هيچ سحرگاهی در اشتياق يک بوسه يا دست نوازشی به دنيا نيامد
و می دانم پری کوچک غمگين من
چشمش را به روی سراب دنیا بست
و دلش را به روی عشق ابدی گشود...

 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

نيازمندی ها

پيرو پست قبلی وبلاگ دور از تو چندين تقاضا به آدرس بنده ارسال شدکه بعداز بررسی های دقيق صاحب عکس فوق به عنوان بهترين گزينه انتخاب شد.از تمام عزيزانی که مايل به دوستی با اين دوشيزه گرام هستند دعوت ميشود با ارسال مشخصات و عکس خود به آدرس دورازتو از اين موقعيت طلايی کمال بهره را برده و بهشت را نصيب خوداز آن خود سازند.(اولويت با نامهايی است که زودتر فرستاده شده) (هر ۱ روز ۵ امتياز)!!

توضيح: صاحب وبلاگ خودش دستش يا بلانسبت جايی ديگش کج نیست که بيخيال اين مورد بشه..ولی به علت اينکه در دوران امتحانات ميات ترم بسر ميبره، فعلا بی خيال فاطی شده!

بدری،۲۰ ساله،ساکن مشهد.دارای اندامی موزون( به خاطر شباهت زياد به خواننده جنيفز لوپز به بدری لوپز معروف ميباشد،شايان ذکر ميباشد نامبرده بعد از خانم لوپز دومين فردی بود که اقدام به بيمه نمودن ما تحت خود نمود).دارای موهای گوگوشی پریشون و چشم های قهوه ای نوک ممه ای/مبتکر جوراب شيشه ای برای پاهای پشمالو( و دريافت عضويت افتخاری از شرکت طراحی لباسBijan )/ دارای قد۱۷۰ودريافت چندين دعوت نامه از شبکهFashion TV / کانديدای۲ دوره مسابقاتMiSs World و راهيابی به مرحله پايانی/ متبحر در رقص های بندری،ترکی،کردی و رقص چاقو/رکورددار صحبت با تلفن به مدت ۱۴ساعت يکريز!/ و چندين و چند مدال افتخار و لوح زرين و............

بدری خانم

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

تحليل آمار و ارقام

روزنامه ايران(هفته گذشته): ايران در ۱۰ سال آينده ۶ ميليون داماد کم دارد!

روزنامه قدس (امروز) : بسياری از تحقيقات نشان ميدهد که دختران بيش از پسران عمر ميکنند.

.....................

چند کلمه با دخترها( ترجيحا مجرد يا بيوه): ببينيد خودتون دارين با دست خودتون بيچاره ميکنيد خودتون رو...خوبه که پس فردا بی شوهر بمونيد؟ ها؟‌خوبه؟(خوب شايد باشه ولی مشکل اينه که شما نميتونيد بمونيد!).اينقدر ما پسرها رو حرص و جوش نديد،بابا حالا منه دوست پسر خواستم غير شما با يکی ديگه هم دوست بشم( به جون شمسی خانم من غلطمو بکنم، من برا خواننده ها ميگم)...به خدا ثواب داره يکی ديگه ـ اونم از جنس خودتون ـ از تنهايی در بياد. تازه اينجوری ميشه به پايين اومدن آمار هم کمک کرد!!.واسه شما مهم کادو تولد و هفته ای يکبار کافی شاپ( اونم فقط ۱×۲يا خرمالو) و چند تا چيزه ديگه(.....) هست که به روی چشم! پس ديگه مشکل چيه؟

چند کلمه با پسرها( ترجيحا ۲ يا...شلواره): خاک بر سر ما بشه که نمیتونيم جلو خومونو بگيريم...اه...به خدا اگه يه هفته بتونيم جلو خودمونو بگيريم از هفته ديگه دنيا گلستان ميشه،اون موقع دخترا ميان دمه دبيرستانهای پسرونه، دخترا شماره ميدن به پسرها،ما پسرا همينجور ناز ميکنيم واونا ناز ميکشن.....ولی عمرا که بتونيم جلو خودمون رو بگيريم پس دوباره خاک بر سر همه ما پسرا بکنن که واسه داشتن همش ۲ تا دوست دختر در يک زمان چه فيلم سيانس هايی که نبايد دربياريم!اون موفع طول عمرمون هم زياد ميشد!

پاورقی:

۱- من مجردم(لطفا سوال نفرماييد ولی اگر تقاضايی داشتين اشکال نداره: حتی شما دوست عزيز!!

۲- ما پسرا خاک پای شما دخترا هم هستيم اصلا ما غلط بکنيم که...

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٢

وسوسه های عاشقی

 آدم نود درصد زندگيشو با وسوسه می گذرونه. وسوسه انجام دادن اموری كه به هر حال مانعی برای انجامشون وجود داره. اين وسوسه وارد حتی كوچكترين و جزيی ترين بخشهای زندگيش ميشه. روحشو اسير می كنه . درگير می كنه. و آدم رو به عمری كلنجار رفتن با خودش وا می داره. وسوسه عاشق شدن هم يكی از همينهاست. تازه علاوه بر همه خصلتهايی كه بالا گفتم ويژگی مهم ديگه اش اينه كه از بدو تولد با آدمه. هر رابطه ای می تونه به عنوان محرك عمل كنه. ربطی هم به ظرفيت و محيط تربيتی نداره. اما نوع برخورد آدمها با اين وسوسه فرق می كنه. يكی در اولين لحظه بند رو آب می ده . يعنی مهمترين عشق زندگيشو اولين زنی كه ديده قرار می ده، يعنی مادرش. يكی اولين مرد كه پدرش باشه. يكی دختر همسايه و....اما من راجع به هيچكدوم نمی خوام حرف بزنم. من عاشق اونهاييم كه تا حد امكان به اين وسوسه روی خوش نشون نمی دن. مبارزه می كنن . نه كه از خودشون برونن،نه! بلكه تو روابطشون رو لبه باريك اين وسوسه حركت می كنن. می دونم ممكنه فكر كنين اين فقط مازوخيسم مزمنه. اما به نظر من اين آزادی تجربه هست. اينجور آدمهاانتخابی كه می كنن ، آخر سر ، فكر می كنم تا مدتهای مديد پيش و پس از مرگشون راضيشون كنه.چرا كه اين حركت اجازه شناختن جزييات روحی طرف مقابل رو براشون فراهم می كنه و از طرفی هيچ هم مثل يه آدم مفلوك روزمره شده كه نمونه بهترين تئوريهای زوال تدريجی بشريته ، اسير احساسات سطحی نمی شه . تجربه می كنه و تجربه می كنه و تجربه می كنه . و من عاشق تجربه های نوام . تجربه هايی كه باعث می شن آدم تو بازی نهايی سربلند بيرون بياد !

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

You...

 

It used to be so difficult
to feel close in a relationship,
and then you came
into my life unexpectedly
and made everything better.
Your warm eyes,
your soft laughter,
the way you speak,
and all the kindness
you've shown me,
touched my heart in a way
that no one else ever had.
And it has been easy to
get close to you
and to love you.
And I can't tell you
how much that means to me,
or how happy you've made me,
but I hope you know

how much I love you!!!

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

 

بدون شرح

Baby Finger

شما چی ميگين؟ دوره زمونه عوض نشده؟

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

کلمات ناتوانند

كلمه ها ناتوانند.اين را قلبی به من گفت كه روز و شب می تپد و با تپش او هزاران ستاره بيدار ميشوند.راست می گويد: كلمه ها صدايی ندارند.خاموشند واگر كسی دهان به ترنم آنها باز نكند فراموش ميشوند.

من خيلی از كلمه ها را از ياد برده ام وبعضی كلماتی را كه در كودك بر زبان می آوردم كنار گذاشته ام. اما تپش قلبها را نميتوان از ياد برد.اين صدای دگرگون كننده از تمام موسيقی ها شنيدنی تر و زيباتر است.

كلمه ها ناتوانند وگرنه برای گفتگوهای جاودانه به نگاه حاجتی ندو.نميتوان حتی از عمق يك نگاه به قلمرو يك قلبی برد.كلمه ها ناتوانند حرفی را كه فراتر از اين دنيای خاكی است بيان كنند.كدام كلمه ميتواند تو را معنا كند؟

كلمه ها ناتوانند و گرنه حرفهای قلبم را برايت معنا ميكردم........

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

درد دل

 

چنان دل كندم از دنيا....كه شكلم شكل تنهاييست....ببين مرگ مرا در خويش....كه مرگ من تماشاييست....!!

( خوذ سانسوری..اين قسمت حذف شد !!!!

از زمانی كه اينجا مينويسم..با خيلی ها آشنا شدم....با خيلی ها حرف زدم...به درد دل خيلی ها گوش دادم.....حتی بعضی اوقات ديدمشون......نتيجه اين چيزا.....يه عالمه دوست خوب بوده.....از تموم دنيا...واسه همين ميگم خوشبختم....وقتی ميبينم اونی كه تو آمريكا ۲۰ ساله داره زندگی ميكنه و فارسی رو هم خوب بلد نيست..حرف دل منو ميفهمه...خوب بايد هم خوشبخت باشم...وقتی می فهمم خيلی ها با ديدن دور از تو به فكر ساختن وبلاگ ونوشتن حرف دلشون افتادن..بايد احساس خوشبختی كنم....وقتی ميبينم بعد از من..يكی يكی بچه های نغمه به فكر وبلاگ ساختن افتادن و اون گروه نغمه داره همچنان با تمام وجود ميتپه...بايد خوشحال باشم....وقتی ميفهمم بعضی دوستام..اونايی كه هر روز ميببينمشون و يك بار حرف دلشونو نميتونستن بگن..اومدن اينجا و ناشناس غمهاشونو ميگن...باز هم خوشحال ميشم......شما بگيد نبايد خوشحال باشم؟؟

واسه تمام اين خوبی ها ...از همتون متشكرم....و تا زمانی كه بتونم...باز هم خواهم نوشت...تا آخرش !

آری آغاز دوست داشتن است...اگرچه پايان راه ناپيداست...من دگر به پايان راه نيانديشم....كه اين دوست داشتن زيباست

.

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

دور از تــو

دور از تو .......شهری ست كه در آن ، پرواز رو به سوی غروبی ست ابدی . . .

دور از تو........ شهری ست كه لحظه های تنهاييش را : باران نيز نمی تواند بشويد
!

دور از تو......... كسی ست كه می خواهد تو را هر روز ببيند و نمی تواند ،


كه می خواهد تو را ببوسد و نمی تواند . . .

و دور از تو
........
آه . . .. نمی دانی ، چه نياز ها كه سربسته می ماند .......

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

ديدار

 ديدار.....

ديدار با تو اينگونه....نه

نميخواهم مرا غمگين و شكسته ببينی                                                                                             

نميخواهم باور كنی دوريت مرا از پای در آورده          ــ نه ...هرگز              

ميتوان از نو آغاز كرد...

می توان خاكستر ياد را در آب ريخت

تا سبز شود نيلوفرانه ساقه خشك.....

وجودم را رنگ بخشد.....ميشود سبز بود.

ميشود حتی بعد از اين خود را با لبخند ديد.

بعد از اين حتی نگاه سنگينت....غمگينم نخواهد كرد!

حتی نگاهم را به ارزانی به چشمانت نمی بخشم..........

هميشه بهار  ۸/۷/۱۳۸۲

 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

تولد يک سالگی دور از تـــــو

سلام به تمام دوستان عزيز:

۱-قالب ما يه خورده تغيير كرده....مثلا اين دكمه خوشگل های كنار رو ببينيد !!! توپه !!!   و يا روي هر نوشته كه موس رو نگه دارين..يه توضيح در مورد لينكش ميده.﴿بابا روش خيلي كار كردم يه نگاه بكنيد.....﴾

۲- يه فتولاگ درست كردم.......عكس هاي خودم و عكس هاي جالبي رو قراره بذارم توش....شما هم اگه چيزه باحالي داريد..بدين با اسم خودتون بذارم تا بقيه وبلاگ ها بتونن بهش لينك بدن!! لينك فوتولاگ اين كناره!!

۳- يه قسمت جديد اون پايين زير لينك گذاشتم كه بالاش می بينيد علامت داره...اونايي كه دنباله اون مطلب ماه عسل در دبي بودن....برن روش كليك كنن.....يه ويراش جديدشو بگيرن !!!

۴- بابا نظر بدين..نظرات كمه به خدا.....!! ازتون كم نميشه ...من همش تو كف نظرم!!! آمار وبلاگ ميگه ۳۰ تا بازديدكننده بوده ..ولي ميبيني ۲ تا نظر همش دادن...بعد ميگين چرا نظر نميدي توي وبلاگ هاي ما !!! خوب نظر بدين...من بدونم آمدين وبلاگ من...ما هم مينظريم!!!  

۵- تمامم متون دوستان عزيز كه نياز به ترجمه داره ..حتي مقاله های تخصصي شما رو به صورت رايگان ترجمه ميكنم...﴿ مجبورم...وگرنه عاشق چشم و ابروي شماكه نيستم                     

۵- وبلاگ ۳ زبانه ايران امروز با مطلب فاحشگي در ايرن به روز شده.. سر بزنيد..روش خيلي كار كردم !!

۶- خوب از همه مهم تر   دور از تـــــو  يكساله ميشود !!!!  مباركه   !!!

به نظر شما تو اين يه سال دور از تــو چه جوري بوده؟؟نظرتون رو بدين!

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

دروغ

تقديم به مريم عزيز:

برای هزارمين بار پرسيد:

ــ روزی من دلت را شکسته ام  ؟؟

برای هزارمين بار به دورغ گفتم:

ــ نه.هرگــز !!!

......تا دلش نشکند .......

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢

هميشه عاشق

مي دوني؟!!

آسمون هميشه آبي نيست،هميشه هم صاف نيست،گاهي ابريه و گاهي باروني...وازآسمون..هميشه هم بارون نميباره !!

خب.....اين طبيعيه،ولي همون موقع هايي كه داره بارون مي باره، برو بشين پاي درد دل آسمون.....ببين چي ميگه؟؟ چرا داره گريه ميكنه؟؟دلتو بده به دل آسمون و عوضش ازش چند تا ستاره بگير.....

مي دوني؟!!

گاهي آسمون پر از ستاره است، واي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر وقشنگتره و درخشان تره..اون ستاره ي تــو  !!!

من اسمشو گذاشتم ستاره ي تــو !!!!

مي دوني؟؟

وقتي با ستاره ي تو حرف ميزنم،وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمك ميزنم،هميشه ازم يه چيزي ميپرسه !!! ميگه ! دوستم داري؟؟

منم ميگم: دوستت دارم......ولي ديشب از من يه سوال ديگه پرسيد...گفت: تو چرا هيچوقت از من نميپرسي كه دوستت دارم؟؟ منم ازش پرسيدم: دوستم داري؟؟ ميدوني چي گفت؟ گفت : قلبتو بده!! گفتم  : چه جوري؟ گفت: چشماتو ببند،يه نفس عميق بكش و خودتو رها كن.....قلبت پرواز ميكنه و خودش مياد پيشم...منم همون كاري رو كردم كه ستاره گفت.....ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد،ميدوني چي نوشته بود : دوستت دارم !!!!

نوشته ستاره ي تــو رو قلبم موند: هنوزم هست و تا آخرش هم ميمونه! چرا؟ چون بهم گفت : حقيقت هيچ وقت نابود نميشه! چون چيزي است كه بايد  وجود داشته باشه !!!

راستي بيا اين دفعه كه داره بارون مياد...بريم پشت پنجره و به درد دل آسمون گوش كنيم..وقتي شب ميشه، بيا دو تايي به ستاره ها نگاه كنيم...وقتي ميخوايم بخوابيم بيا با هم به ماه شب بخير بگيم... و وقتي صبح ميشه، بيا طلوع خورشيد رو كه پر از عشقه با هم نگاه كنيم !.....و وقتي صبح ميشه، بيا طلوع خورشيد رو كه پر از عشقو با هم نگاه كنيم !

باشه كه عاشق بمونيم..............تا آخرش !!!!!!!!!!

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

:: جـــاده ::


يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين
ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنياو هاوايي بسازى تا

هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينهارا مى توانم ا

نجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟

مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشودبمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟

اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندىباشد يا چهار باندى ؟؟!!

 

                               جاده !!!!                  

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢

اعتماد..اعتماد..اعتماد

اعتماد...اعتماد....اعتماد..خيلی سخت ميشه به آدما اعتماد كرد.من اصلا به اين جمله معتقدم كه به كسی اعتماد نكن مگه خلافش ثابت بشه!

عاشقی؟  ـــ بله.

چطوری باهاش آشنا شدی؟   ـــ اينترنت..چت..

چند وقته؟  ــــ يه سالی ميشه!

 چطور فهميدی عاشقی؟ ـــ قلبم اينو ميگه!!!

همديگر رو ديدين؟ ـــ حضوری نه ولی با وب كم ديديم.من ايرانم و اون خارج از كشوره.

جمله اول رو كه گفتی....دوباره بگو؟ ــ گفتم به كسی نميشه اعتماد كرد مگه خلافش ثابت بشه.

چرا اينقدر بی اعتمادی؟ ــ  يه تجربه تلخ دارم

با اين طرز فكر چطوری از راه دور عاشق شدی؟ ــ قلبم عاشقه ولی مغزم مدام تجربه تلخمو به يادم می ياره.

از تجربه تلخ قبليت بگو : ــ بهم قول داده بود ولی رفت با يكی ديگه.

و اين مورد باعث شده به تمام زنها و دختر ها بی اعتماد بشی؟  ــ تقريبا

اگه تو يه سبد ميوه يه دونه ميوه گنديده باشه، فكر می كنی همه ميوه های سبد گنديده ن؟ ــ نه

اگه يه دختر بدقولی كنه. دليل بر اينه كه تمام دختر های دنيا بدقولن؟ ــ نه ولی...اعتماد و ميوه خيلی با هم فرق ميكنن. يه ميوه گنديده رو خيلی راحت ميشه انداخت توی سطل آشغال ودرباره اش فكر نكرد اما در مورد آدما اين طوری نيست . حتی اگه بخوای هم نميتونی خاطرات و فكر بی وفايی طرف رو از سرت بيرون كنی.ديگه اون آدم سابق كه خيلی راحت اعتماد ميكرد نميتونی باشی و هر لحظه فكر ميكنی از پشت خنجر ميخوری.

ــ خودم خيلی رنج ميبرم اما دست خودم نيست. شما بگين چرا بايد به ديگران اعتماد كرد؟

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

دختری از جنس نفرت

خيلی وقت بود نديده بودمش...باهاش سلام عليک داشتم يه ۳ سالی بود ميشناختمش.دوست دختر يکی از دوستای من بود يه زمانی....هر بار که ميديدمش بدتر از قبل بود...لباس ها/آرايش/ خلاصه تابلو به تمام معنا..به قول ما اسمی شده بود ديگه....چند روز پيش دوباره ديدمش .يه سلامی دادم که ديدم اومد جلو گفت ميخواد باهام حرف بزنه...راستش اول ترسيدم چون ميدونستم با اون راه رفتن يعنی دردسر..خلاصه قبول کردم و ديروز تو کافی شاپ....باهاش قرار گذاشتم

( نوشتن مطالب  دليلی بر تائيد از طرف من نمی باشد)

ميگفت آی دی منو اون زمان از خودم گرفته و يه بار که آدرس وبلاگمو می بينه و ميره يه نگاه ميکنه..از اون زمان هميشه يه سری به وبلاگ من ميزده تا اينکه اون مطلب ماه عسل در دبی رو ميخونه وتصميم ميگيره با من تماس بگيره و بخواد تا حرف های اونو هم تو وبلاگم بزارم.....حالا بشنويد حرفاشو که من به طور خلاصه نوشتم

سه سال پيش وقتی سوم دبيرستان بودم با يه پسری آشنا شدم که ۲۲ سالش بود خيلی زود عاشقش شدم....و بالاخره بعد از کلی دعوا و بحث و تهديد به فرار وجنجال با مخالفت خانواده ها به عقد هم درآمديم...هنوز سه ماه نگذشته بود که آقا زد زيره همه چيزو منو بدبخت کرد و رفت.....بابام هم منو از خونه بيرون کرد.. بابام که آدم سرشناسی بود به خاطر اين مورد ضربه کاری بدی خورد..به ناچار تا گرفتن دیپلم خونه مادر بزرگم زندگی ميکردم...مادرم هم گه گاه دور از چشم باببم برام پول و خوراکی و لوازم می اورد...تو خونه مادر بزرگ من از هر لحاظ آزاد بودم....پس کم کم پام به ..و...و..... باز شد.....با خودم تصميم گرفته بودم از تمام پسرها انتقام بگيرم...شايد در يه هفته با ۱۰ تا پسر دوست ميشدم.....هفته ای چندين بار کادو تولد ميگرفتم...خلاصه همه جوره اون پسرا رو تخليه ميزدم...و بعد هم بابای!!!!!! بله....و باز يه دوست پسر جديد و دوباره از اول همه چيز....ديگه کمتر به خونه هم ميرفتم

يه دوستی داشتم به نام....که همه جا با هم بوديم از پارتی گرفته تا اتو زدن....سيگار کشيدن رو هم از اون ياد گرفتم...اين دوستم يه دوست پسری داشت که با هم يه بار رفتيم شمال....اونجا واسه اولين بار ترياک کشيدم..البته بعدا فهميدم که حشيش بوده نه ترياک!!! آخ که چه قدرتی پيدا کرده بودم.....تمام پسر ها به پاه افتاده بودم..بابا م از دادش کوچيکم هم ضعيف تر بود ..همه اصلا زير پاهام بودم و من فقط ميخنديدم....بعدها چند بار ديگه هم حشيش کشيدم ولی بعدها به هروئين رو اوردم

چند وقت بعد که تو پارتی منو گرفتن ..وقتی به بابام زنگ زدن که بياد..اصلا انکار کرده بود که همچين دختری داره.....ما رو به جرم ارتباط نامشروع شلاق بعد هم ۳ ماه توی بازپروری بودم...همون جا عهد کردم که از بابام انتقام بگيرم...اون نامرد حتی نذاشت من تو مراسم نامزدی خواهرم شرکت کنم

آخ که چند بار پسر های بيچاره جلوم زار ميزدن و از عشق حرف ميزدن....اون زمان من تو دلم به خودم افتخار ميکردم.....يه مدت تو فکر اين بودم که چطوری ايدز بگيرم تا بتونم تمام پسر ها رو آلوده کنم....من که ديگه آلوده بودم پس چرا اونا رو......

حالا فکر ميکنم که ديگه به آخر خط رسيدم....حالا وقتشه که ديگه از بابام انتقام بگيرم.....اون مسئول همه بدبختی های منه..اون بايد جلو منو تو بچگی و خامی ميگرفت به جای اينکه منو از خونه بيرون کنه..و الان من بايد جای خواهرم پای سفره عقد می نشستم( هر کاری کردم نگفت که ميخواد چی کار کنه..فقط گفت با خبر ميشوم و ازم خواست تا تو وبلاگم بنويسم...!!!!)

اما ميخوام يه نصيحت به تمام دختر ها بکنم....منی که شايد تو اين مدت چندين سال چيزهايی ديدم که شما اصلا فکرشو هم نميتونيد بکنيد..از طرف دختری که خيلی بيشتر از گردن تو منجلابی گير کرده که بی تجربگی و عدم توجه خانواده اونو به اينجا رسوند..اميدوارم سرنوشت من واسه همه بخصوص پدر و مادرها سرمشق بشه!

ــ دخترا: هيچ پسری رو دوست نداشته باشید....اونا همه آشغالن....عشق وجود نداره..عشق فقط يه دروغ بزرگه....عشق ماله کتاب داستان هاست...واسه پسرها ..اين موجودات کثيف عشق يعنی سکس......پس تا ميتونيداز اونا دوری کند . گول اونا رو نخوريد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو رو خدا گولشون رو نخوريد

بعد کلی کلنجار که با خودم رفتم حاضرشدم اين مطالب رو تو وبلاگم بزارم....بعضی وقتا حالم از وبلاگ نوشتن به هم ميخوره!!!! از اونجايی که ميدونم اون وبلاگ منو ميخونه..شما تو رو خدا بگيد داره اشتباه ميکنه و فزصت بازگشت هنوز داره 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

کاريکلماتور

ــ  گربه شكمو از دزديدن پيچ گوشتي هم دريغ نمي كند .
                                                                                                                   ــ كمترين آمار طلاق متعلق به حلزون هاست ، چون نه مشكل خانه دارند نه ماشين!!!
ــ هر وقت عزرائيل را ببينم خودم را به مردن مي زنم.                                           ــديروز آبزيان طرفدار محيط زيست عليه ماهي دودي ها تظاهرات كردند .
ــ‌ وقتي روي سنگ قبرش آب مي پاشم ، روحش تازه مي شود .
ــ هيچ وقت به لامپي كه مي سوزد ، پماد سوختگي نمي زنم .
ــ ساعتم براي ارضاي غرورش جلو مي افتد .                                                      ــ از بس باهوش بود ، آمپول بيهوشي بهش اثر نمي كرد.

 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

دنيای پشت مانيتور و دنيای واقعی

دنيای پشت مانيتور و دنيای واقعی:

( در حاشيه ديدار وبلاگنويسان مشهدی)

هر کدوم از ما با کليک بر روی آدرس يک وبلاگ..به دنيائی جديدی پا ميذاريم....دنيائی که متعلق به فردی است  که ما نه اونو تا حالا ديديم نه ميدونيم کيه..کجاست؟ چيه....ولی بعضی وقتها آنقدر به اين دنيای او وابسته می شيم که هر روز منتظر مطالب جديدش هستيم.....از اون تو ذهن خودمون يک شخصيت ميسازيم..شخصيتی بر مبنای ذهنیات خودمون.... يک دوست نديده ولی آشنا......

حالا حساب کنيد با اون شخص تو دنيای واقعی برخورد کنيد....فکر ميکنيد تا چه اندازه اون شخص با تصورات شما از اون مطابقت داره؟؟؟؟ آره؟؟؟؟اصلا ممکنه شما با ديدن اون  نظرتون در مورد وبلاگش هم عوض بشه؟؟؟؟

فکر ميکنم بعد از همايش وبلاگنويسان مشهدی...اونا به اين سوال خوب جواب بدن!!!

مثلا فکر ميکرديد صادق( جناب خودم) چه شکلی باشه.....يه بچه پررو؟ مردنی؟؟؟ خوردنی؟ خوشتیپ( حالا اون که هست....)....چاق ..لاغر...نميدونم ديگه....!!!!

اطلا به نظر شما مزيت اين جور همايش ها در چيه؟؟؟ مگه نه اينکه هر وبلاگ دفتر دله صاحب اونه...و شما به عنوان خواننده اون..شايد چيزهايی از اون بدونيد که نزديک ترين افراد به اون در دنيای واقعی هم ازش بی خبر باشن!!!!! پس ديگه.....

خوب به اين سوال فکر کنيد..نظرتون رو بعدش بديد( نظر دادن برای عموم آزاد است)

                                            

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢

اعتراض ۱۷ مرداد

در اعتراض به بلوکه شدن بی ضابطه وبلاگ ها در روزه ۱۷ مرداد قلم ها را زمين گذاشته و به نشانه اعتراض اين عکس را در وبلاگ خود بگذاريد.....

وبلاگ۱۷ مرداد

ateraz

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٢

ماه عسل در دبی

 اين داستان به دليلی پاره ای از مسائل به وجود آمده..و اعتراض بعضی دوستان حذف شد..در صورت تمايل به ايميل من درخواست کنيد..داستان رو براتو ميفرستم!!!!!!!با تشکر...صادق

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ امرداد ،۱۳۸٢

عشق چيست؟؟؟

عشق اوازي نيست كه يك رهگذر به ياد بياورد ؛ بخواند وبعد فراموش كند .
عشق انحلال كامل فرديت است در جمع
.
عشق به چيزي شبيه اسوئگي محتاج است
.
عشق تن به فراموشي نمي سپارد ؛ مگر يكبار براي هميشه
.
عشق يك پياله اب خنك است براي تشنه هميشه تشنه . غلبه نهايي بر عطش ؛ مرگ اعتبار نهايي اب است
.
عشقي كه محصول ترس از تنها ماندن باشد ؛ عشق نيست
.
عشق قيام پايدار انسانهاي مقتدر است در برابرابتذال . با اين وجود عشق يك كالاي مصرفي ست ؛ نه پس انداز كردني
.
بدون مكالمه عشق به جان كردن مي افتد
.
رسيدن به معشوق پله اول مناره ايست كه براوج ان اذان عاشقانه ميگويند
.
مرد تنها يكبار عاشق مي شود ؛ هرگاه به كسي برخوردي كه گفت دو بار عاشق شده بدان كه هرگز عاشق نشده است
.
عشقي كه محصول ترس از تنها ماندن باشد عشق نيست
.
صدايي كه از در نيمه باز مي ايد شنيدن دارد
.
عشق يعني فنا شدن فرد توسط فرد و زندگي بالعكس ان
.
غم و عشق سكوتي اند كه در چشم فرياد مي زنند .

 

 

 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢

 

ديروز اگر تلخ گذشت , ولی تمام شد.
فردا هميشه زيباست .
و امروز من هستم و يک شاخه گل زمان
می توانم پرپرش کنم
می توان هم ببويمش .
امروز مال من است
اگر امروز ٫ کوهی از غم باشد
باز هم من
بر فراز قله آن
با قامتی استوار خواهم ايستاد ...


اميدوارم اين روزهای سخت هر چه زودتر بگذره ... دلم واسه زندگی تنگ شده!!!!!!!

Flower

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

اولين...

اولين نامه را در بهار نوشتم٬زير درختی که از ديدار باران خيس بود وپرتغالهايی که تازه عشق را تجربه کرده بودند.نامه ام را به نسيم دادم تا به نزديکترين بنفشه برساند.
اولين لبخند را دربهار ديدم٬خانه ما پر از سنبله وستاره بود.يک جمهوری کوچک..زيباتر از شکوفه وشقايق و بزرگتر از هزار خوشبختی.
اولين بار در بهار عاشق شدم.هر شب خواب گلبرگها وگندمها را مي ديدم.روياهايم شادی کنان به سویم مي آمدند.من عاشق يک گل سرخ بودم که در کنار مهربانی های تو قد کشيده بود.
اولين بار در بهار بيدار شدم.نام تو در همه جای اتاق به چشم مي خورد.آينه ها ودرختانی که شبيه اساطير بودند٬به خلوتم راه يافتند ودر اين ميان فقط تو بودی که ميتوانستی با من حرف بزني وحرف هايم را بشنوی.
اولين بار در بهار سبز شدم.گلهای باغچه دوست داشتند با من دوست شوند.نام تو بر لبم روييده بود.

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢

دور از تو......

دور از تو .......شهري ست كه در آن ، پرواز رو به سوي غروبي ست ابدي . . .

دور از تو........ شهري ست كه لحظه هاي تنهاييش را : باران نيز نمي تواند بشويد!

دور از تو......... كسي ست كه مي خواهد تو را هر روز ببيند و نمي تواند ،

كه مي خواهد تو را ببوسد و نمي تواند . . .

و دور از تو ........
آه . . .. نمي داني ، چه نياز ها كه سربسته مي ماند .


  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢

تقديم به....

همه ی دنیا....دیوار بود
دیوارهای سنگی...دیوارهای بلند دلتنگی
و تو را......دیدم
وهزار پنجره بر روی من گشوده شد
هر پنجره هزار فصل بود
که مرا٬ با آن سوی دیوار آشتی می داد
هر پنجره هزارخاطره بود
که مرا٬ با خودم آشتی می داد.....
و تو را........


(لوگو جديد منو برداريد بزاريدو لينک بدين...)
(به سايت ايران امروز که کاره منه(به ۳ زبان فارسی٬عربی٬انگليسی)
اين وبلاگ از شنبه ۳ روز به ۳ روز آيديت ميشه..باورکنيد!   
نویسنده : صادق ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢

بی تو.....

گفتی برو
و من گمشدم
نمی دانم کدام رهگذر خواب آلوده ای
نشانی اشتباهی از روزهای آمدن تو را داد٬
حالا هی پای پنجره منتظرم
بلکه کبوتری آشنا از سفری دور
بلکه زمزمه ای از غروب آن روزهای آشنا
بلکه مسافری باران خورده از حوالی تو بيايد و
بگويد تا کجای راه را اشتباه آمده ام
تو که ديگر نيستی
شايد خودم را پيدا کنم..

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢

کمک!!

ای به داده من برسيد..دارم ديوونه ميشم..تمام وبلاگ من بهم ريخته....تو رو خدا بگين چه چيزهيی تو وبلاگ بالا نميياد تا من بدونم چی کا بايد بکنم....
راستی به زودی وبلاگ اجتماعی ايران امروز با همکاری من و رويا عزيز......با يه قالب توپ!!!
ميياد.......منتظر باشيد تا بقيه شو بعدا بگم.....انشاالله بهده امتحان ها.....فعلا چاکريم!!   
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

دوست داشتن برتر از عشق

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يک جوشش کور است وپيوندی از سر نابينائی.اما دوست داشتن پيوندی خودآگاه واز روی بصيرت روشن وزلال.
عشق جوششی يکجانبه است.به معشوق نمي انديشد که کيست؟يک(خودجوشی ذاتی ) است٬ وازين رو هميشه اشتباه ميکند ودر انتخاب بسختی گاه ميلغزد.اما دوست داشتن در روشنائی ريشه ميبندد ودر زير نور سبز ميشود ورشد ميکند وازين روست که همواره پس از آشنائی پديد ميآيد.
عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن.
عشق بينائی را ميگيرد و دوست داشتن بینائی ميدهد.
عشق در دريا غرق شدن ودوست داشتن در دريا شنا کردن است
عشق٬ تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق همواره با شک الوده است ودوست داشتن سراسر یقین است وشک ناپذیر.
عشق٬ اگر پای عاشق در میان نباشد نیست.اما در دوست داشتن٬ جز دوست داشتن ودوست سومی وجود ندارد.
( برگرفته از کتاب کویر....دکتر علی شریعتی...)


  

نویسنده : صادق ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٢

پائيز......

چه فرياد ترسناکی دارند
برگ های پائيزی
وقتی بر آنها قدم ميگذاری
هيچ گفتی...
دل تو برگ نباشد؟؟؟

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

گزارش عشق(قسمت اول)

عشق خطايی است که چاشنی گوارای درستيهای ناگوار ميشود و خاطره ای است بزرگ برای فرار از بدمزگی مرگ وبي مزگی زندگی..آتشفشانی است که لذت آن به عمر سرخی گدازه ها ودرد آن به عمر رسوب های سرد شده است...قماری است که فقط باخت دارد...برد آن در لذت خود بازی است..بازی که از خود بيخود ميکند...عشق عامل خودکشی های اندک و خودنکشی های بسيار است و در اين ميان هيجان انگيزترين عشق..حقيقی ترين عشق و در عين حال زميني ترين و آسمانی ترين عشق(عشق تغزلی) است.پديده ای که تغيير در آن بن بست تحير ميماند..زمين صحنه شطرنجی است که مرد شاه و زن فرزين است و کدام شاهی است که لذت مات شدن در مقابل فرزين را بر لذت سلطنت بر اسب و فيل وسرباز واگذارد.!!!!

مي آيد و همه چيز آدم را به هم ميريزد..نه خور ميگذارد و نه خواب..صبح که بلند ميشوی قبل تو برخاسته وشب به خواب نميرود و ميخلد در رويايت...بلند ميشوی...چراغ را روشن ميکنی و مينويسی شايد نامه ای به او:(عزيز من!برای اينکه همرنگ چشمانت باشم...هميشه عزادارم..بی تو نميدانم اسمم چيست با خودم قرار گذاشته ام هر روز بر سر قرار نيامده ات حاضر شوم...نامت را به جای پلاک خانه ات نصب کرده ام و نگاهم را هر روز به نگاهت گره ميزنم )دلت آرام نميشود و نامه را مچاله ميکنی وچراغ را خاموش ......

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٢

نامه های عاشقانه يک پيامبر

قلبت را دنبال کن.قلب تو راهنمای راستين تو در هر کار عظيم است.قلب من بسيار محدود است.آن چه ميخواهی انجام دهی...پيشاپيش توسط آن عناصر پيشگوی درون ما تعيين شده.
آن ژرف ترين چيز..آن معرفت...آن دانش...آن احساس خويشاوندی..از همان بار نخست که تو را ديدم..آغاز شد و هنوز همان گونه است...تنهاهزار بار ژرف تر و پرشور تر. تو را برای ابد دوست خواهم داشت.از مدت ها پيش از آن که در کالبد زمينی يکديگر را ديدار کنيم..تو را دوست داشته ام!از همان بار نخست که تو را ديدم...اين را ميدانستم.اين سرنوشت بود.مابه همين گونه باهم خواهيم بود ... هيچ چيز نميتواند ما را از هم جدا کند.
(برگرفته از کتاب نامه های عاشقانه يک پيامبر اثر جبران خليل جبران)

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٢

عشق و دوستي(تست روانشناسی)

با سلام..یه تست روانشناسی گذاشتم این پائین...خیلی باهاله....موضوعش هم عشق و دوستی هست..به سوالاتش یکی یکی جواب بدید و در آخر جوابهای تست رو با جواب های خودتون مقایسه کنید....راستی نظرتو رو هم تو رو خدا بدید ها!!!!


  

نویسنده : صادق ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٢

End of a Story

For all Those Memories We Could Have Together
So why You end it
ha..???? Tell me baby....Why???Answer me Honesty
I know The Answer
MONEY....MONEY....MONEY..and...MONEY



So Fuck This World that Even its LOVE should Buy with money
...FUcK This World...!! Fuck This Money....
...And To Let You Know..I Never Forgive You...
And Ask God to take You Its Revenge the same as that You did to me
.........And it is the end of a Love Story.....

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٢

غم پنهان

داستان غم پنهان تو گفتم با شمع

آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد



شما....مي گرييد....فرياد مي زنيد....وگلايه مي کنيد..من اما برای اينکه مانند شما نباشم....برای اينکه نميتوانم فرياد بزنم يا گلایه کنم...به يمن تمامی غصه هايم و برای پنهان کردن آنها ...فقط مي خندم....



...آه ....که چه دردی است:

اين بغض بی امان : لبـخـنـد

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢

آوای تو

در آينه نقش رخ زيباي تو ديدم
همراه نسيمي نفس ناي تو ديدم
هر جا ز سرايي خبر از عشق گرفتم
در باغ محبت همه غوغاي تو ديدم
بيگانه تر از خويشم و بيگانگي را
در اوج تماشا و تمناي تو ديدم.
اندوه دلم داغ جدايي است , جدايي
در عالم تنهايي ام آواي تو ديدم

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

All About Love

Every time I look at you, baby, I see something new
That takes me higher than before and makes me want you more
I don't wanna sleep tonight, dreamin's just a waste of time
When I look at what my life's been comin' to
I'm all about lovin' you

I've lived, I've loved, I've lost, I've paid some dues, baby
We've been to hell and back again
Through it all you're always my best friend
For all the words I didn't say and all the things I didn't do
Tonight I'm gonna find a way


  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

خودکشی

با سلام خدمت تمام دوستان عزيز...جای همتون خالی مسافرت خيلی چسبيد!!!راستش تصميم داشتم که چند تا از اون عکسهای توپ که اونجا گرفتمو بذارمولی خوب بهتره اين ماجرا رو بشنويد..و خواهش میکنم نظرتون رو در موردش بگيد....:

آقا ما يه دوست صميمی داريم به اسم <م> زمانی ک قرار شد برم نمايشگاه تهران ايشون هم اعلام آمادگی کردن که بين..ما هم گفتيم از اين بهتر چيه؟؟‌بزن بريم...
تا اونجا کلی خوش گذشت...اونجا که رسيديم آقا گفت من ميخوام دوست دخترمو ببينم...حالا من مونده بودم که بعد ۶ سال چه جوری اين يه دوست دختر هم تهران داره و من بی خبرم( آخه يکی مشهد هم داره) خلاصه GF آقا رو ديديمو باهاش رفتيم بيرون و ........آها اينGF یه ۲ سال هم از آقا بزرگترو......از این حرفا...آقا بعده دیدن اون به سرش زده بود که من بدون این میمیرم و اینا..( حالا دختره جلو این دوست ما گفت که من چند تا دوست پسر دیگه دارم و تو مشهد هستی و.... ) منظور خانم این بود که تو پشم!!!!!خلاصه سر اين بچه بازی های اين <م> من ديگه تا روزه برگشت نديدمش....از برگشت تو راه آهن که ديدمش....آقا رفته رگ دستشو زده و با دسته بانداژ اومده....حالا من کپ کردم که چی شدهبعده کلی سين جين آقا ميگه من نميتونم تحمل دوری اونو بکنم....ميگم آخه بچه آدم بايد واسه کسی بمیره که واسه آدم تب کنه ..نه کسی که اصلا تو این فاز ها نیست ..تازه تو که تو مشهد GF داری که برات میمیره و....چی شد که ۲ روزه اونو یادت رفت....
اصلا اينا همه درست ..آخه خودکشی يعنی چی؟؟؟اصلا تو که خودکشی کردی پس چرا رفتی زود بيمارستان که بانداژ کنن دستتو ؟؟؟پس جرات هم نداری؟؟ خيلی هم بچه هستی!!!!
حالا يه چيزه ديگه.....آقا خودشو با من مقايسه ميکنه......آخه تو اگه جای من بودي که بايد روزي۱۰۰۰۰ بار خودکشی ميکردی؟؟؟ ولی من وایستادم و با همه مشکلات دارم ميجنگم و............ خلاصه حسابی با اين کارش آخره سفر ما رو خراب کرد!!!
راستی نظر شما در مورد خودکشی چيه؟؟ آدم بايد خيلی ترسو باشه که بخواد خودکشی کنه..نه؟

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

با سلام...

اين وبلاگ تا روزه ۱ شنبه ...به علت مسافرت آپديت نميشود....اطفا سوال نفرمائید
(بهم خوش بگذره...که ميگذره....
برا آرزوی سلامتی کنيد....يا الله!!!   
نویسنده : صادق ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

افسانه نرگس

کيمياگر افسانه نرگس را ميشناخت:مرد جوان و زيبايی که هر روز به کنار درياچه ای ميرفت تا زيبايی خويش رادرآب تماشا کند. او آنچنان مجذوب تصوير خويش ميشد که روزی به آب افتاد و در درياچه غرق شد..درمکانی که به آب افتاده بود٬گلی روييد که آن را گل نرگسناميدند....پس از مرگ نرگس٬ پريان جنگل به کنار درياچه آب شيرين آمدند و آن رالبالب از اشکهای شور يافتند.
.....پريان پرسيدند: چرا گريه ميکنی؟؟؟
.....درياچه جواب داد: من برای نرگس گريه ميکنم.
.....پريان گفتند: هيچ جای تعجب نيست٬چون هر چند که ما پيوسته در بيشه ها به دنبال او بوديم٬تو تنهابودی که ميتوانستی از نزديک زيبائی او را تماشا کنی.
....آنگاه دریاچه پرسيد: مگرنرگس زيبا بود؟؟؟
....پریان شگفت زده پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را می داند؟او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم می شد...؟؟؟؟
دریاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت: من برای نرگس گریه میکنم٬ اما هرگز متوجه زیبائی او نشده بودم.من برای نرگس گریه میکنم زیرا هر بار که به روی من خم میشد٬ میتوانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبائی خویش را ببینم.
کیمیاگر گفت: چه داستان قشنگی....

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢

ديوونه تو


تو در جان منی من غم ندارم
تو ايمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد
اگر عشقی تو سهمم جنون باد

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢

به نام نوازنده گيتار عشق

اون روزی رو که منو تنها گذاشتی هيچ وقت يادم نميره.....اون روزی که واسه آخرين بار ساز به دست گرفتمو از اعماق وجودم خوندم:

همين قدر نزديک٬ مهم نيست چقدردوريم
نميتوانستيم بيش ازاين دورباشيم ازدلهايمان
مطمئنيم که کيستيم
ومهم اين است و بس..........


So Close No Matter How Far
Couldn`t Be much More from the Heart
Forever Trusting Who We Are
........And Nothing Else Matter

از همون روز با خودم قرار گذاشتم که ديگه دست به ساز نزنم....نميدونم ..ولی فکر کنم با آخرين آهنگ....خرد شدم..تو خودم شکستم....ديگه نفهميدم چه شده همين قدر که ديگه زمزمه آهنگ دلدادگی به چشاتم اين دله شکسته رو آروم نميکنه.....اون روز ديوار ها هم با من گريه کردن....لرزيدن.....و شکستن!!!! دیگه هیچ وقت دست به ساز نمیبرم٬قسم خوردم ....مگه اینکه برگردی!!!!!! باور کن !!!!

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢

.......

وقتي گريه مي كنم در اشكهايم تورا مي بينم پس اشكهايم را پاك مي كنم تا كسي تو را نبيند.
حالا اشك ها هم شبيه تو شده اند وقتي گريه ميكنم ديگر نمي آيند!



به ياد دارم لحظه اي را كه سرت بر روي شانه ام آرام گرفت و سنگيني سكرآور عشق در وجودم ريخت . قلب كوچكم ميلرزيد . آسمان با تمام ستارگانش ميخنديد و من در قصر بي حصار آرزوهايم بر روزگار خوشي كه در آينده پيش رو داشتم لبخند ميزدم .به ياد دارم وقتي را كه دستهايت درون دستانم قرار گرفت و گرمي انگشتانت قلبم را به آتش كشيد ، تمامي وجودم ميلرزيد . لرزشي دوست داشتني و غريب را در پشت خود احساس ميكردم . قلبم با زمان تپيد وتپيد . انگار آخرين فرصتش بود!!!

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

خدا هم عاشق ميشود

با سلام به تمام دوستان عزيز....
من با تمام وجود از محبت تمام اونايی که ميشناسم يا نميشناسم...ممنونم !!
خدا کنه بتونم يه جوری جبران کنم !!! تو اين مدت که حالم خوب نبود...زمانی که... با نظراتشون...همدردی کردن....کمک کردن..دلداری دادن و .......شايد باور نکنيد روزی کمه کم ۵ تا ايميل رو داشتم و خلاصه تنهام نذاشتيد !!!! بازم يه دنيا ممنون !!!!ديگه الان شايد بهترين دلخوشيم همين وبلاگه...لااقل ميدونم که اونو از دست نمیدم !!!!

بگذريم..يه قالب برای دوست عزيزم ساناز پرنده آبی ساختم......يه نگاه بکنيد....نظرتون چيه؟؟؟ قشنگه ؟؟؟؟
هر کدوم از دوستان دیگه هم که میخوان قالب وبلاگشون رو تغییر بدن..با تمام وجود در خدمت هستم Email

راستی یه سوال..شما نظرتونو بگین:

ميگن خدا عاشق بنده ها شه....درسته؟ اگه خدا هم عاشقه ...پس چرا حاضره که بنده هاش عاشق بشن..ولی به معشوقشون نرسن؟‌ها؟؟
نظر شما چيه؟؟؟

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

وبلاگ نويس ايرانی دستگير شد

سينا مطلبی، روزنامه ‌نگار سينمايی مقيم ايران كه يک وبلاگ شخصی به نام "وبگرد" را نيز اداره می کرد، روز يکشنبه 20 آوريل بازداشت شد.
ايسنا، خبرگزاری دانشجويان ايران، روز يکشنبه 20 آوريل، گزارش داد که آقای مطلبی پس از چند بار احضار، صبح روز يکشنبه بازداشت شد.
آقای مطلبی روز شنبه 19 آوريل در وبلاگ خود نوشت: "امشب، از اداره اماكن به من تلفن شد و برای فردا صبح ساعت هشت، احضارم كردند. در چهار ماه گذشته، چندين بار به مجتمع قضايی ارك احضار شدم و در دفتر عمليات قضايی مورد بازجويی قرار گرفتم اما اين اولين بار است كه به اداره اماكن فراخوانده می ‌شوم . تاكنون، ترجيح داده بودم درباره اين ماجرا، چيزی ننويسم. حكم احضار من را قاضی جعفر صابری ظفرقندی، رئيس شعبه 1610 (مجتمع قضايي فرودگاه) صادر كرده بود و پرونده من، علاوه بر نوشته ‌های مطبوعاتی، شامل مصاحبه‌ هايم با راديوهای خارجی و مطالبم در همين وبلاگ می ‌شد."

آقا اگه یه موقع فردایی ..پس فردایی ما رو ندیدید..بدونید که منو هم به جرم عاشقی دستگیر کردن !!! بعد دستگیری من این وبلاگ رو هر کی تونست اول تر از بقیه هک کنه...ماله اونه!!!
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

لحظه آخر

همين بود آخرين حرفت،ومن بعد از عبور تلخ وغمگينت،حريم چشماهايم را بروي اشكي از جنس غروب، ساكت ونارنجي خورشيد وا كردم،نمي دانم چرا رفتي،نمي دانم چرا ،شايد خطا كردم وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي،نمي دانم كجا،تا كي ،براي چه ،ولي رفتي...

بعد از رفتنت،باران چه معصومانه ميباريد،وبعد از رفتنت يك قلب دريایي ترك برداشت وبعدازرفتنت رسم نوازش در غم خاكستري گم شد ....

وقتي تو رفتي ، شكوفه هاي عشقت از شاخسار درخت وجودم فرو ريخت ! وقتي تو رفتي ... گلبرگهاي نگاهم خشكيد . تو رفتي ! ولي من آن شب سرد و دستان گرمت را فراموش نخواهم كرد ! تو رفتي و هميشه قلبي به ياد تو مي تپد و نگاه منتظري به امتداد جاده خيره مانده است ......!



  

نویسنده : صادق ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٢

آغاز ماجرا اينجاست: تــو مهربان بودی!!!!!

عجب تلخي شيريني دارد به جان خواستن و نرسيدن.....

به ياد روزهاي بي قراري...
كه با دلواپسي از دست دادم....
برايت مي نويسم روي قلبم ...خداحافظ ،مي ماني به يادم ...
برايت مي نويسم تا هميشه...دلم جز در كنارت تنگ تنگ است....
وبايد رفت اما چاره اي نيست....به اميدي كه فردامان قشنگ است...........



چه سخت است در دل گريستن....چه دشوار است پنهان اشك ريختن و دشوارتر تحمل اينكه تا ابد در فراق او زيستن ........

غمنامه ايست زندگيم ....آه زندگي.....در پاي تو تمامي دنياي من شكست.

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢

آوای عزيز

به آوای عزيز:

آينه ای
در برابر آينه ات
ميگذارم
تا از تو ابديتی بـــــسـازم.............!!!!


( تا ابد دوستت دارم......باور کن!!!)

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٢

جملات عاشقانه

عشق از ديدحاج آقا:استغفرالله باز ازاين حرفای بی ناموسی زدی...؟؟؟
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت کنه...!)

عشق از دید يک رياضيدان: عشق يعنی دوست داشتن بدون فرمول !!!
(جمله عاشقانه: عزيزم اندازه سطح زير منحنی دوستت دارم !!!)

عشق از ديده مرتضی ايدزی(در زندان):اوچيکتيم عـــشقی!
(جمله عاشقانه: خاک زير پاتيم.....نشاشی که گل ميشيم !!)

عشق از ديد دوست دخترم: عزيزم تو که عاشقمی پس چرا هزينه جراحی دماغمونميدی؟؟واسه ناهار هم بريم طرقبه...نادیا و دوستشم ميان..راستی دوست ناديا براش يه ماتيز گرفته...تو که اينقدر عاشقمی حاضر نيستی برام حتی يه پرايد بخری..!!!!!!
(جمله عاشقانه: عزيزم گوشی سونی ميخوام..راستی دوستت هم دارم...!!!)

عشق از ديد دخترای ترشيده: خدا جـــون يعنی ميشه بياد خواستگاريم؟؟؟
(جمله عاشقانه: يا شابدالعظيم ۱۰۰۰ تومن نذرت که بياد خواستگاريم)

عشق از دید ارازل اوباش (جوات): عشق مشق سرش گرده؟؟!!! خونه خالی نداری؟؟
(جمله عاشقانه: ببووووووق ...آبجی بپر بالا بریم.....؟؟؟؟)

عشق از دید بابام: آخه پسر جان عشق برات نون و آب میشه؟؟؟راستی باباش چه کارست؟
(جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقا رو بگیر..!!!

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢

ديگر نبود...

وقتي كه ديگر نبود. ...... من به بودنش نيازمند شدم. .... وقتي كه ديگر رفت .... من به انتظار آمدنش نشستم ....... وقتي كه ديگر نمي‌توانست مرا دوست بدارد ..... من اورا دوست داشتم ..... وقتي كه او تمام كرد .... من شروع كردم...... وقتي كه او تمام شد ...... من آغاز شدم. .... و چه سخت است تنها متولد شدن، .... مثل تنها زندگي كردن است ...... مثل تنها مردن!
  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢

گربه های سياه

سلام به همگی..نميدونم..شما آلبوم جديد بلک کت رو گوش داديد يا نه؟؟؟ ولی جدی ميگم من که از طرفدارهاش نيستم..خيلی با آهنگهاش حال کردم...واقعا.....که راک اند روله...اين جا هم لينک ويدئو هاشو گذاشتم يه نگه بکنيد.....


آهنگ : PoP Father آهنگ : My Song آهنگ:Cat Man
  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٢

زنان مخلوقات پيچيده ای هستند

اگر او را ببوسيد٬شما يک آقا نيستيد...
اگر او را نبوسيد٬اصلا مرد نيستيد!!!!!

اگر از او تعريف کنيد٬ او فکر ميکند دارید دروغ مي گوييد.
اگر او را ستايش نکنيد٬ شما برای چی خوبید؟؟!!!

اگر شما به زن ديگری خيره شويد٬ او شما را به سبک بودن متهم خواهد کرد.
اگر او به مرد ديگری خيره شود٬ او خواهد گفت که آنها فقط خوش تیپ هستند.

اگر شما همیشه با او موافق باشید٬ شما یک زن ذلیل هستید.
اگر موافق نباشید٬ شما او را درک نمی کنید!

اگر شما حسود باشید٬ او میگوید که این خیلی بد است.
اگر حسود نباشید٬ او فکر میکند که دوستش ندارید......

خلاصه آنکه:
چیزهای ساده در عین حال میتوانند پیچیده نیز باشند.

  

نویسنده : صادق ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢

تو...؟؟؟

When I saw You
I WAs Scared to talk to you
When I fist talked to you
I was scared to kiss you
When I fist kissed you
I was scared to LOVE You
Now that I LOve You
I`m Scared to lose You


  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢

Chris De Burgh

نميدونم...کريس دی برگ رو ميشناسيد يا نه.....
ولی من که عاشقشم.....اينم آلبوم جديدش به اسمه...Timing Is Everything


آهنگ: Save Me

آهنگ: Love And Time

آهنگ: Guilty Secret
  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢

با سلام.....

با سلام خدمت همگی.....
راستش من نمیدونستم بابا اینقدر تو مشهد هم وبلاگ خوان ویاوبلاگ نویس داره......بابا ماشا الله مشهدی ها.....دمه همتون گرم..........راستی من اینجا قراره چیزای دیگه هم بنویسم.......اگه کسی خواست لیست وبلاگ های مشهدی رو میتونه اینجا پیدا کنه....

سلام....امروز من صبح توی پارک ملت مشهد چیزی رو دیدم که حسابی خورد تو پرم:
از اون جایی که من صبح ها میرم پارک واسه دویدن..امروز هم رفته بودم..تو حاله خودم بودم که دیدم ماشین خوشگلهنیروی ویه از کنارم رد شد...100 متر جلوتراز من یه پسر با 2 تا دختر (که تابلو بود ..دوست دخترش نیستن..) داشتن می دویدن...بله ماشین گیر وایستاد و آقا ماموره.پیاده شد ونگذاشت پسره حرف بزنه..کوبوند تو دهنش.....که اینا کی هستن...
پسره که شوکه شده بود/..گفت خواهرم و دختر خالم......ماموره گفت تو غلط کردی....اگه راست میگی کارت شناسایی ؟؟؟حالا یکی نبود به اون ماموره....بگه آخه آدم حسابی ..کله صبح با لباس ورزشی..کارتم کجا بود؟؟؟ حالا هرچی پسره ودخترا داد میزدن کهبابا الان کارت از کجا بیاریم و....کو گوش بدهکار......من یکی که دیگه حرسم در اومده ود.......خلاصه از آخر سر با کلی خواهشو تمنا حاضر شدن که پسره بره دفتر اطلا عات با خواهرش و دختر خاله بره مامان و بابا شونو بیاره.....حالا شما قضاوت کنید....این درسته؟؟ حالا اگه آدم با دوست دخترش باشه؟؟ دلش خنکه.......ولی اینجوریش دیگه خیلی زور داره...
این اون آزادی که ماها حرفشو میزنیم؟؟؟؟ جدی همینه؟؟؟؟ خدا رحم کنه.....
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢

يك دسته گل

يك دسته گل
به ياد كساني كه قلبشان را شكسته ام
يك دسته گل براي آنها كه گفتند دوستت دارم
و براي هميشه از يادم بردند
يك دسته گل
براي لحظه هايي كه قشنگ بود
و تلخ شد
يك دسته گل به ياد نگفته ها
به ياد رنگ ديگر مهتاب و بوي شب
به ياد روزهاي نيامده و نرفته
يك دسته گل
امشب به آب خواهم داد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢

بی قفس

دلم را آوازي كردم
تا چكاوكي شود
در بيابان بي قراريت
بي قراريت را آوازي
در قفس صدايم
دلم را بياباني كردم
براي چكاوك بي قفس صدايت
  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢

کاش......

قدم ميگذاشتم بر روي دردهايم... براي تو....براي تويي كه مرا هميشه بهترين ميخواندي...!!!مي ببيني اي دل كوچك و تنهايم باز هم من و تو تنها با درد هايمان مونديم ..
توي اين شب سرد...
  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱

 

شربتي از لعل لبش نچشيديم و برفت ....... روي مه پيکر او سير نديديم و برفت ......
گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود ...... بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت .....
ديروز مامان بزرگم....مرد..........   
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱

بعضی وقتا......

بعضی وقتا دلم بدجوری می گيره
می رم تو فکر
به خيلی چيزا فکر می کنم
به خيلی کسا فکر می کنم
خيلی از خاطره ها از جلوی چشمم رد می شه
احساس می کنم وقت شاعريه
قلم رو بر می دارم
شروع می کنم به نوشتن
و کاغذ پر ميشه از اسم تو
مگه شعری از اين قشنگترم می تونه باشه؟
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

عشق..گل کمياب

عشق يک گل کمياب است :
فقط هنگامی افتاق ميافتد که ترس وجود نداشته باشد .....
و نه قبل از ان هنگامی که نترسید چيزی برای پنهان کردن نداريد . انوقت است که ميتوانيد ازاد باشيد انوقت است که ميتوانيم مرزها را عقب بزنيم و انوقت ميتوانيم ديگران را به راه يافتن به درونمان دعوت کنيم .
عشق ورود به دنيای بدون حد و مرز است . ورود به دنيای است که پايانی ندارد . عشق شروع ميشود ولی بی پايان است و يک شروع بی انتها فقط با عشق ورزيدن ازاد و
رها ميشويم نبايد ترسيد . ذهن هميشه ترسو است ولی قلب شجاع و بيباکانه به مرزهای نامحدود ميتازد. همشه ذهن با عشق مخالفت ميکند . طمع کار است . سودجو و کاسب عشق را با کسب و تجارت چه سود . بايد بی سر عاشق شد . بايد همگی قلب شد . تا دانه عشق گل بدهد . وقتی با تمام وجود عشق نميورزيد داريد معامله ميکند . ديگران را وادار ميکنيد به خاطر شما کاری انجام دهند که فقط دران صورت انها را دوست داشته باشيد .
عشق اسمان بی نهايت است !!!!!!!! نميتوانيم ان را به زور در فضاهای باريک ـ قيد و بندها ومحدوديتها نگهداريم. عشق ازاديست . دربندش نکشيم
عشق ميلی عميق است که آرزوی سعادت برای تمامی هستی .
  
نویسنده : صادق ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

مرگ

در ميان اين معلم ها و درس ها
در کنار اين نمره های صفر و نمره های بيست
يک معلم بزرگ نيز در کلاس هست و در کلاس نيست
نام اوست مرگ
و آنچه درس ميدهد زندگی ست.....

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

 


کلمه ای نيست
کلمه ها به مهمانی دستهای تو رفته اند
و من
بی کلمه ماندم
برای گفتن از تو
و تو ياريم نکردی
برای يافتن من...

شتاب کن دستی در راه است
که می خواهد
دستانم را بگيرد .
دلی در راه است
که می خواهد دلم را بدزدد
نگاهی در راه است
که می خواهد چشمهايم را به تماشا بنشيند.
شتاب کن !

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱

 

منو صدا كن
تا منو بشناسي
من همونم كه يه روز گريه داشتم
بغض داشتم
درد داشتم
تنهايي داشتم
تو رو نداشتم .

بي تو شعرم
شعري كه كسي نگفته
بي تو ترانه ام
ترانه اي كه كسي نخونده
بي تو من چه آسون ،
تو حضور شب يلدا شكستم .

آخر دستهاي من و تو
تو آسمونه
آخر دلهاي من و تو
تا خداست
آخر فصل من و تو
تو ...

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

 

مرا به ياد بياور
مرا به خاطر بسپار
تو را به دل سپردم ، به باد نسپردم .
مي خواهم در تنت سبز شوم
و از لحظه هاي ناب تو بالا روم
و در تو شكوفا شوم
تو را بنوشم
تو را بخوانم
تو را ببوسم
تو را بميرم
تا ... بمانم .
  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۱

 

عشق(تقدیم به زیباترین آوای زندگی ام)

امدی که نابودم کنی عشق خوب ميدانم
زانوانم ميلرزد بيا ! نابودم کن
در قلبم دندان فرو کن که از ان توست
خوشا زخمی که از دندان تو برجا ماند
همگی ام را ميخواهی و چون همه را گرفتی به هیچ کارش نمیزنی جز ویرانی برجا نمیگذاری
مرا بکش ! بزن ! هر بار که دردم میدهی . راحتی است که میرسانی ـ شجاعتم میبخشی
هر یک از ضربات تو که خونینم میکند رشته پیوندی را میگسلد ـ تو زنجیر را همراه گوشت تن برمیکنی
زندان تنم را ای کشنده من درهم ميشکنی
و از رخنه ان زندگی من بدر ميرود
من زمين زخم ديده ام که دانه دران خواهد رست
دانه دردی که تو افشانده ای
بردستت بوسه ميزنم
بيفشان درد مقدس را تا درون سينه ام رسيده شود
سراسر دردهای جهان ! بر دستت بوسه ميزنم.... رومن رولان
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱

تقديم به زيباترين آوای زندگی ام


شيرين من، ليلای من
فرهاد و مجنون خواستی
اينک منم اينک منم
فرهاد و مجنون گشته ام
چون پير کنعان گم شدم
در چاه چون بيژن شدم
دل در غمت خون ميکنم
عاشق منم عاشق منم
آسايش و آرام من
خورشيد عالم تاب من
دنيای من، دنيای من
ای جان من جانان من
کاخ سليمان خواستی
کاخی نباشد در کفم
جانم برايت ميدهم
ماوا بکن در جان من
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱

 

It used to be so difficult
to feel close in a relationship
and then you came
into my life unexpectedly
and made everything better.
Your warm eyes,
your soft laughter,
the way you speak,
and all the kindness
you've shown me,
touched my heart in a way
that no one else ever had.
And it has been easy to
get close to you
and to love you.
And I can't tell you
how much that means to me,
or how happy you've made me,
but I hope you know
how much I love you!!!

  

نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

I Love U

نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده...خدايا يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد...فقط يك حرف ميماند , عزيزم دوستت دارم...   
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

من و تـو

من در اين غربت و تنهايي تلخ ... در پس كوچه خاموش فراموشي ها ... از غم دوري تو ...واز دلواپسي رفتن تو .. ميلرزم.. دشت خاكي از سبزه تهي ست .. دلم از شادي منهاست... تنم از وسعت غم لرزان است..همه جا ازسفرت ويران است ...اي طلوع تپش فاصله ها....
من ز دلتنگي حجم هجرت .. من ز آشفتگي وحدت جمع...وزتنگي قفس ميترسم آه اي قهر آلود..هجرتت رجعت باد...رجعتت بعثت باد...من نميدانم آه...گل خنده شاداب تو كي ميشود باز...دلم از تلخي ايام شكست...كمرم از غم تفريق دوتاست.... بعد تو فاصله ها ......
بين من و شاديهاست .......

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

نميدانم چرا؟


خلق مي گويند گر او يار توست..
مايه غم از چه در اشعار توست..
گر دل او با دل تنگت يكيست...
ناله هاي حسرتت پس چيست؟
اه من ديوانه ام ديوانه ام...
جز تو از خلق جهان بيگانه ام!
دوستت دارم تو ميخواهي مرا....
باز ميترسم نميدانم چرا.... خوبم.....
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸۱

نـــــرو


و بعد از اين همه طوفان , وهم و پرسش و ترديد....اي افسوس ...تو هرگز بر نخواهي گشت..
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت...تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها...بگو در راه عشق و انتخاب او خطا كردم..و من...در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد..به رسم عادت پروانگي مان باز...براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم........و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد ..من بي تو تمام هستي ام را از دست خواهم داد...كسي حس كرد من بي تو! هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد...كسي فهميد كه تو نامم را ز ياد خواهي برد...و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد...هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد....ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهدشد
  
نویسنده : صادق ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۱

سلام با یه اميد تازه.....

كاش مي شد اشك را تهديد كرد.............. فرصت لبخند را تمديد كرد.............. كاش مي شد در غروب لحظه ها........ خاطرات عشق را تجديد كرد   
نویسنده : صادق ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱