وسوسه های عاشقی
آدم نود درصد زندگيشو با وسوسه می گذرونه. وسوسه انجام دادن اموری كه به هر حال مانعی برای انجامشون وجود داره. اين وسوسه وارد حتی كوچكترين و جزيی ترين بخشهای زندگيش ميشه. روحشو اسير می كنه . درگير می كنه. و آدم رو به عمری كلنجار رفتن با خودش وا می داره. وسوسه عاشق شدن هم يكی از همينهاست. تازه علاوه بر همه خصلتهايی كه بالا گفتم ويژگی مهم ديگه اش اينه كه از بدو تولد با آدمه. هر رابطه ای می تونه به عنوان محرك عمل كنه. ربطی هم به ظرفيت و محيط تربيتی نداره. اما نوع برخورد آدمها با اين وسوسه فرق می كنه. يكی در اولين لحظه بند رو آب می ده . يعنی مهمترين عشق زندگيشو اولين زنی كه ديده قرار می ده، يعنی مادرش. يكی اولين مرد كه پدرش باشه. يكی دختر همسايه و....اما من راجع به هيچكدوم نمی خوام حرف بزنم. من عاشق اونهاييم كه تا حد امكان به اين وسوسه روی خوش نشون نمی دن. مبارزه می كنن . نه كه از خودشون برونن،نه! بلكه تو روابطشون رو لبه باريك اين وسوسه حركت می كنن. می دونم ممكنه فكر كنين اين فقط مازوخيسم مزمنه. اما به نظر من اين آزادی تجربه هست. اينجور آدمهاانتخابی كه می كنن ، آخر سر ، فكر می كنم تا مدتهای مديد پيش و پس از مرگشون راضيشون كنه.چرا كه اين حركت اجازه شناختن جزييات روحی طرف مقابل رو براشون فراهم می كنه و از طرفی هيچ هم مثل يه آدم مفلوك روزمره شده كه نمونه بهترين تئوريهای زوال تدريجی بشريته ، اسير احساسات سطحی نمی شه . تجربه می كنه و تجربه می كنه و تجربه می كنه . و من عاشق تجربه های نوام . تجربه هايی كه باعث می شن آدم تو بازی نهايی سربلند بيرون بياد !

