دختری از جنس نفرت

خيلی وقت بود نديده بودمش...باهاش سلام عليک داشتم يه ۳ سالی بود ميشناختمش.دوست دختر يکی از دوستای من بود يه زمانی....هر بار که ميديدمش بدتر از قبل بود...لباس ها/آرايش/ خلاصه تابلو به تمام معنا..به قول ما اسمی شده بود ديگه....چند روز پيش دوباره ديدمش .يه سلامی دادم که ديدم اومد جلو گفت ميخواد باهام حرف بزنه...راستش اول ترسيدم چون ميدونستم با اون راه رفتن يعنی دردسر..خلاصه قبول کردم و ديروز تو کافی شاپ....باهاش قرار گذاشتم

( نوشتن مطالب  دليلی بر تائيد از طرف من نمی باشد)

ميگفت آی دی منو اون زمان از خودم گرفته و يه بار که آدرس وبلاگمو می بينه و ميره يه نگاه ميکنه..از اون زمان هميشه يه سری به وبلاگ من ميزده تا اينکه اون مطلب ماه عسل در دبی رو ميخونه وتصميم ميگيره با من تماس بگيره و بخواد تا حرف های اونو هم تو وبلاگم بزارم.....حالا بشنويد حرفاشو که من به طور خلاصه نوشتم

سه سال پيش وقتی سوم دبيرستان بودم با يه پسری آشنا شدم که ۲۲ سالش بود خيلی زود عاشقش شدم....و بالاخره بعد از کلی دعوا و بحث و تهديد به فرار وجنجال با مخالفت خانواده ها به عقد هم درآمديم...هنوز سه ماه نگذشته بود که آقا زد زيره همه چيزو منو بدبخت کرد و رفت.....بابام هم منو از خونه بيرون کرد.. بابام که آدم سرشناسی بود به خاطر اين مورد ضربه کاری بدی خورد..به ناچار تا گرفتن دیپلم خونه مادر بزرگم زندگی ميکردم...مادرم هم گه گاه دور از چشم باببم برام پول و خوراکی و لوازم می اورد...تو خونه مادر بزرگ من از هر لحاظ آزاد بودم....پس کم کم پام به ..و...و..... باز شد.....با خودم تصميم گرفته بودم از تمام پسرها انتقام بگيرم...شايد در يه هفته با ۱۰ تا پسر دوست ميشدم.....هفته ای چندين بار کادو تولد ميگرفتم...خلاصه همه جوره اون پسرا رو تخليه ميزدم...و بعد هم بابای!!!!!! بله....و باز يه دوست پسر جديد و دوباره از اول همه چيز....ديگه کمتر به خونه هم ميرفتم

يه دوستی داشتم به نام....که همه جا با هم بوديم از پارتی گرفته تا اتو زدن....سيگار کشيدن رو هم از اون ياد گرفتم...اين دوستم يه دوست پسری داشت که با هم يه بار رفتيم شمال....اونجا واسه اولين بار ترياک کشيدم..البته بعدا فهميدم که حشيش بوده نه ترياک!!! آخ که چه قدرتی پيدا کرده بودم.....تمام پسر ها به پاه افتاده بودم..بابا م از دادش کوچيکم هم ضعيف تر بود ..همه اصلا زير پاهام بودم و من فقط ميخنديدم....بعدها چند بار ديگه هم حشيش کشيدم ولی بعدها به هروئين رو اوردم

چند وقت بعد که تو پارتی منو گرفتن ..وقتی به بابام زنگ زدن که بياد..اصلا انکار کرده بود که همچين دختری داره.....ما رو به جرم ارتباط نامشروع شلاق بعد هم ۳ ماه توی بازپروری بودم...همون جا عهد کردم که از بابام انتقام بگيرم...اون نامرد حتی نذاشت من تو مراسم نامزدی خواهرم شرکت کنم

آخ که چند بار پسر های بيچاره جلوم زار ميزدن و از عشق حرف ميزدن....اون زمان من تو دلم به خودم افتخار ميکردم.....يه مدت تو فکر اين بودم که چطوری ايدز بگيرم تا بتونم تمام پسر ها رو آلوده کنم....من که ديگه آلوده بودم پس چرا اونا رو......

حالا فکر ميکنم که ديگه به آخر خط رسيدم....حالا وقتشه که ديگه از بابام انتقام بگيرم.....اون مسئول همه بدبختی های منه..اون بايد جلو منو تو بچگی و خامی ميگرفت به جای اينکه منو از خونه بيرون کنه..و الان من بايد جای خواهرم پای سفره عقد می نشستم( هر کاری کردم نگفت که ميخواد چی کار کنه..فقط گفت با خبر ميشوم و ازم خواست تا تو وبلاگم بنويسم...!!!!)

اما ميخوام يه نصيحت به تمام دختر ها بکنم....منی که شايد تو اين مدت چندين سال چيزهايی ديدم که شما اصلا فکرشو هم نميتونيد بکنيد..از طرف دختری که خيلی بيشتر از گردن تو منجلابی گير کرده که بی تجربگی و عدم توجه خانواده اونو به اينجا رسوند..اميدوارم سرنوشت من واسه همه بخصوص پدر و مادرها سرمشق بشه!

ــ دخترا: هيچ پسری رو دوست نداشته باشید....اونا همه آشغالن....عشق وجود نداره..عشق فقط يه دروغ بزرگه....عشق ماله کتاب داستان هاست...واسه پسرها ..اين موجودات کثيف عشق يعنی سکس......پس تا ميتونيداز اونا دوری کند . گول اونا رو نخوريد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو رو خدا گولشون رو نخوريد

بعد کلی کلنجار که با خودم رفتم حاضرشدم اين مطالب رو تو وبلاگم بزارم....بعضی وقتا حالم از وبلاگ نوشتن به هم ميخوره!!!! از اونجايی که ميدونم اون وبلاگ منو ميخونه..شما تو رو خدا بگيد داره اشتباه ميکنه و فزصت بازگشت هنوز داره 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢


کاريکلماتور

ــ  گربه شكمو از دزديدن پيچ گوشتي هم دريغ نمي كند .
                                                                                                                   ــ كمترين آمار طلاق متعلق به حلزون هاست ، چون نه مشكل خانه دارند نه ماشين!!!
ــ هر وقت عزرائيل را ببينم خودم را به مردن مي زنم.                                           ــديروز آبزيان طرفدار محيط زيست عليه ماهي دودي ها تظاهرات كردند .
ــ‌ وقتي روي سنگ قبرش آب مي پاشم ، روحش تازه مي شود .
ــ هيچ وقت به لامپي كه مي سوزد ، پماد سوختگي نمي زنم .
ــ ساعتم براي ارضاي غرورش جلو مي افتد .                                                      ــ از بس باهوش بود ، آمپول بيهوشي بهش اثر نمي كرد.

 

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢