اولين...
اولين نامه را در بهار نوشتم٬زير درختی که از ديدار باران خيس بود وپرتغالهايی که تازه عشق را تجربه کرده بودند.نامه ام را به نسيم دادم تا به نزديکترين بنفشه برساند.
اولين لبخند را دربهار ديدم٬خانه ما پر از سنبله وستاره بود.يک جمهوری کوچک..زيباتر از شکوفه وشقايق و بزرگتر از هزار خوشبختی.
اولين بار در بهار عاشق شدم.هر شب خواب گلبرگها وگندمها را مي ديدم.روياهايم شادی کنان به سویم مي آمدند.من عاشق يک گل سرخ بودم که در کنار مهربانی های تو قد کشيده بود.
اولين بار در بهار بيدار شدم.نام تو در همه جای اتاق به چشم مي خورد.آينه ها ودرختانی که شبيه اساطير بودند٬به خلوتم راه يافتند ودر اين ميان فقط تو بودی که ميتوانستی با من حرف بزني وحرف هايم را بشنوی.
اولين بار در بهار سبز شدم.گلهای باغچه دوست داشتند با من دوست شوند.نام تو بر لبم روييده بود.
