بی تو.....

گفتی برو
و من گمشدم
نمی دانم کدام رهگذر خواب آلوده ای
نشانی اشتباهی از روزهای آمدن تو را داد٬
حالا هی پای پنجره منتظرم
بلکه کبوتری آشنا از سفری دور
بلکه زمزمه ای از غروب آن روزهای آشنا
بلکه مسافری باران خورده از حوالی تو بيايد و
بگويد تا کجای راه را اشتباه آمده ام
تو که ديگر نيستی
شايد خودم را پيدا کنم..

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢