افسانه نرگس
کيمياگر افسانه نرگس را ميشناخت:مرد جوان و زيبايی که هر روز به کنار درياچه ای ميرفت تا زيبايی خويش رادرآب تماشا کند. او آنچنان مجذوب تصوير خويش ميشد که روزی به آب افتاد و در درياچه غرق شد..درمکانی که به آب افتاده بود٬گلی روييد که آن را گل نرگسناميدند....پس از مرگ نرگس٬ پريان جنگل به کنار درياچه آب شيرين آمدند و آن رالبالب از اشکهای شور يافتند.
.....پريان پرسيدند: چرا گريه ميکنی؟؟؟
.....درياچه جواب داد: من برای نرگس گريه ميکنم.
.....پريان گفتند: هيچ جای تعجب نيست٬چون هر چند که ما پيوسته در بيشه ها به دنبال او بوديم٬تو تنهابودی که ميتوانستی از نزديک زيبائی او را تماشا کنی.
....آنگاه دریاچه پرسيد: مگرنرگس زيبا بود؟؟؟
....پریان شگفت زده پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را می داند؟او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم می شد...؟؟؟؟
دریاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت: من برای نرگس گریه میکنم٬ اما هرگز متوجه زیبائی او نشده بودم.من برای نرگس گریه میکنم زیرا هر بار که به روی من خم میشد٬ میتوانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبائی خویش را ببینم.
کیمیاگر گفت: چه داستان قشنگی....
ديوونه تو
تو در جان منی من غم ندارم
تو ايمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد
اگر عشقی تو سهمم جنون باد
به نام نوازنده گيتار عشق
اون روزی رو که منو تنها گذاشتی هيچ وقت يادم نميره.....اون روزی که واسه آخرين بار ساز به دست گرفتمو از اعماق وجودم خوندم:
همين قدر نزديک٬ مهم نيست چقدردوريم
نميتوانستيم بيش ازاين دورباشيم ازدلهايمان
مطمئنيم که کيستيم
ومهم اين است و بس..........
So Close No Matter How Far
Couldn`t Be much More from the Heart
Forever Trusting Who We Are
........And Nothing Else Matter
از همون روز با خودم قرار گذاشتم که ديگه دست به ساز نزنم....نميدونم ..ولی فکر کنم با آخرين آهنگ....خرد شدم..تو خودم شکستم....ديگه نفهميدم چه شده همين قدر که ديگه زمزمه آهنگ دلدادگی به چشاتم اين دله شکسته رو آروم نميکنه.....اون روز ديوار ها هم با من گريه کردن....لرزيدن.....و شکستن!!!! دیگه هیچ وقت دست به ساز نمیبرم٬قسم خوردم ....مگه اینکه برگردی!!!!!! باور کن !!!!
