تو...؟؟؟

When I saw You
I WAs Scared to talk to you
When I fist talked to you
I was scared to kiss you
When I fist kissed you
I was scared to LOVE You
Now that I LOve You
I`m Scared to lose You


  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢


Chris De Burgh

نميدونم...کريس دی برگ رو ميشناسيد يا نه.....
ولی من که عاشقشم.....اينم آلبوم جديدش به اسمه...Timing Is Everything


آهنگ: Save Me

آهنگ: Love And Time

آهنگ: Guilty Secret

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢


با سلام.....

با سلام خدمت همگی.....
راستش من نمیدونستم بابا اینقدر تو مشهد هم وبلاگ خوان ویاوبلاگ نویس داره......بابا ماشا الله مشهدی ها.....دمه همتون گرم..........راستی من اینجا قراره چیزای دیگه هم بنویسم.......اگه کسی خواست لیست وبلاگ های مشهدی رو میتونه اینجا پیدا کنه....

سلام....امروز من صبح توی پارک ملت مشهد چیزی رو دیدم که حسابی خورد تو پرم:
از اون جایی که من صبح ها میرم پارک واسه دویدن..امروز هم رفته بودم..تو حاله خودم بودم که دیدم ماشین خوشگلهنیروی ویه از کنارم رد شد...100 متر جلوتراز من یه پسر با 2 تا دختر (که تابلو بود ..دوست دخترش نیستن..) داشتن می دویدن...بله ماشین گیر وایستاد و آقا ماموره.پیاده شد ونگذاشت پسره حرف بزنه..کوبوند تو دهنش.....که اینا کی هستن...
پسره که شوکه شده بود/..گفت خواهرم و دختر خالم......ماموره گفت تو غلط کردی....اگه راست میگی کارت شناسایی ؟؟؟حالا یکی نبود به اون ماموره....بگه آخه آدم حسابی ..کله صبح با لباس ورزشی..کارتم کجا بود؟؟؟ حالا هرچی پسره ودخترا داد میزدن کهبابا الان کارت از کجا بیاریم و....کو گوش بدهکار......من یکی که دیگه حرسم در اومده ود.......خلاصه از آخر سر با کلی خواهشو تمنا حاضر شدن که پسره بره دفتر اطلا عات با خواهرش و دختر خاله بره مامان و بابا شونو بیاره.....حالا شما قضاوت کنید....این درسته؟؟ حالا اگه آدم با دوست دخترش باشه؟؟ دلش خنکه.......ولی اینجوریش دیگه خیلی زور داره...
این اون آزادی که ماها حرفشو میزنیم؟؟؟؟ جدی همینه؟؟؟؟ خدا رحم کنه.....

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٢


يك دسته گل

يك دسته گل
به ياد كساني كه قلبشان را شكسته ام
يك دسته گل براي آنها كه گفتند دوستت دارم
و براي هميشه از يادم بردند
يك دسته گل
براي لحظه هايي كه قشنگ بود
و تلخ شد
يك دسته گل به ياد نگفته ها
به ياد رنگ ديگر مهتاب و بوي شب
به ياد روزهاي نيامده و نرفته
يك دسته گل
امشب به آب خواهم داد

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢


بی قفس

دلم را آوازي كردم
تا چكاوكي شود
در بيابان بي قراريت
بي قراريت را آوازي
در قفس صدايم
دلم را بياباني كردم
براي چكاوك بي قفس صدايت

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٢