کاش......

قدم ميگذاشتم بر روي دردهايم... براي تو....براي تويي كه مرا هميشه بهترين ميخواندي...!!!مي ببيني اي دل كوچك و تنهايم باز هم من و تو تنها با درد هايمان مونديم ..
توي اين شب سرد...

  
نویسنده : صادق ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۱


 

شربتي از لعل لبش نچشيديم و برفت ....... روي مه پيکر او سير نديديم و برفت ......
گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود ...... بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت .....
ديروز مامان بزرگم....مرد..........

  
نویسنده : صادق ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱